شعری از متکی در دانشگاه شهید چمران

شعری ازآقای متکی که توسط خودشان در دانشگاه شهید چمران  خوانده شد .

<<قصه ی سرباز کوچیکه>>

یادمه بچگی ها مادربزرگه واسه من وقت خواب قصه های شیرین و جالب می گفت از اونا یکی همین سرباز کوچیکه ست. که بهش گوش می کنیم. دهی بود کنار کوه کنار تپه کنار جنگل سبز همه با هم خوش و خوب همه شاد و با صفا نه تفاخری نه فقر نه وزیری نه گدا نه چراغ رنگارنگ نه آدم های دو رنگ یه روزی یه مرد بور وارد دهکده شد خدا میدونه کی بود یا جهانگرد بوده یا کاشف این ده کور مرتیکه سه چهار روزی سیر و سیاحت به راه کرد چیزای خوبی رو دید لای سنگای سیاه معدن نقره طلا زمینا رو میکوبید زیر اونها رو میدید چی میدید دلم آتیش میگیره اگه بگم مایه جانبخش چراغ ولی هرگز به این بدبختا نگفت چی دیه چی بوده چی شده چرا از سر تا به پاش همه تعظیم شده بود چرا ترکشون نکرد چرا مهمون شده بود روز پنجم قراره بوره سخنرانی کنه چیزای تازه بگه در عوض چیزای خوب خوب ببره بوره اینجور شروع کرد شهر ما اینجوریه اونجوریه ما چیزای خوب داریم سینما شهر فرنگ آدم های شیک و پیک ماشین های خیلی قشنگ شهر ما ارتش داره پاسبوناش زور دارن شما چی؟

ادامه نوشته

یک داستان هواپیمایی !!!!(طنز)...

یک هواپیمایی داشته از تهران میرفته پاریس، وسطای راه یهو صدای خلبان از بلندگوها میاد که :
اَتِنْشِن پلیز! خلبان اسپیکینگ ... مسافرین لیسنینگ! ...
موتور چپ هواپیما از کار افتاده، ولی شما هیچ نترسید! من خودم واردم، هواپیما رو سالم میشونم.

یک مدت میگذره، دوباره صدای خلبان از بلندگوها میاد که :
اَتِنْشِن پلیز! خلبان اسپیکینگ ... مسافرین لیسنینگ ...
موتور راست هواپیما هم از کار افتاده، ولی شما اصلا نترسید!!! من خودم کلی تجربه دارم، تا فرودگاه بعدی هم راهی نیست، هواپیما رو سالم میشونم.

باز یک مدت هواپیما دور خودش میچرخه، دوباره صدای خلبان از بلندگوها میاد که :
اِهم اِهم .... یک دو سه ... امتحان میکنیم ... صدا میاد؟؟؟ اَتِنْشِن پلیز! خلبان اسپیکینگ .... مسافرین لیسنینگ!
همین الان دُم هواپیما کنده شد!!!......... ولی همونطور که گفتم شما اصلاً نترسید!

یک ده دقیقه می‌گذره، دوباره صدای خلبان از بلندگوها میاد که:
اَتِنْشِن پلیز! خلبان اسپیکینگ ... مسافران ریپید افتر می ! >>> اَشهد اَن‌ لا اله‌ الله .....

نامه چارلی چاپلین به دخترش

چارلی چاپلین یکی از نوابغ مسلم سینماست . او در زمانی که در اوج موفقیت بود با اونااونیل ازدواج کرد و از او صاحب ۷ یا ۸ بچه شد ولی فقط یکی از این بچه ها که جرالدین نام دارد استعدادبازیگری را از پدرش به ارث برده و چند سالی است که در دنیای سینما مشغول فعالیت است و اتفاقا او هم مثل پدرش به شهرت و افتخار زیادی رسیده و در محافل هنری روی او حساب می کنند .چند سال پیش وقتی جرالدین تازه می خواست وارد عالم هنر شود ، چارلی برای او نامه ای نوشت که در شمار زیبا ترین و شور انگیزترین نامه های دنیا قرار دارد و بدون شک هر خواننده یا شنونده ای را به تفکر وادار می کند.

ژرالدین دخترم: اینجا شب است٬ یک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهیان بی سلاح خفته اند.نه برادر و نه خواهر تو و حتی مادرت ، بزحمت توانستم بی اینکه این پرندگان خفته را بیدار کنم ، خودم را به این اتاق کوچک نیمه روشن٬ به این اتاق انتظار پیش از مرگ برسانم . من از تولیسدورم، خیلی دور......

ادامه نوشته

از بیل گیتس پرسیدن از تو ثروتمند تر هم هست؟

در جواب گفت بله فقط یک نفر. پرسیدن کی؟

در جواب گفت سالها پیش زمانی که از اداره اخراج شدم و تازه اندیشه ی طراحی مایکروسافت و تو ذهنم پی ریزی می کردم،در فرودگاهی درنیویورک قبل از پرواز چشمم به این نشریه ها و روزنامه ها افتاد. از تیتر یک روزنامه خیلی خوشم اومد،دست کردم توی جیبم که روزنامه رو بخرم دیدم که پول خورد ندارم و اومدم منصرف بشم که دیدم یک پسر بچه سیاه پوست روزنامه فروش وقتی این نگاه پر توجه من و دید گفت این روزنامه مال خودت بخشیدمش به خودت بردار برای خودت.

گفتم آخه من پول خورد ندارم گفت برای خودت بخشیدمش برای خودت.

ادامه نوشته

"تصاویر خنده دار از سوتی ایرانی ها"

ادامه نوشته

تو به من خنديدي و نمي دانستي...


 
شعر اول رو حمید مصدق گفته که فکر کنم همه خوندن یا شنیدن

تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت


ادامه نوشته

گل صداقت

سالهای دوردر چین باستان شاهزاده ای تصمیم یه ازدواج گرفت با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند. وقتی خدمتکار پیر قصر، ماجرا را شنید بشدت غمگین شد چون دختر او مخفیانه عاشق شاهزاده بود ، دخترش گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت. مادر گفت: تو شانسی نداری، نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا. دختر جواب داد: می دانم هرگز مرا انتخاب نمی کند، اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم. روز موعود فرا رسید و شاهزاده به دختران گفت: به هر یک از شما دانه ای می دهم، کسی که بتواند در عرض ۶ ماه زیباترین گل را برای من بیاورد، ملکه آینده چین می شود. دختر پیرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت. سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد، دختر با باغبانان بسیاری صحبت کرد و راه گلکاری را به او آمیختند، اما بی نتیجه بود، گلی نرویید. روز ملاقات فرا رسید، دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و دیگر دختران هر کدام گل بسیار زیبایی به رنگها و شکلهای مختلف در گلدان های خود داشتند. لحظه موعود فرا رسید شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسی کرد و در پایان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آینده او خواهد بود. همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هیچ گلی سبز نشده است. شاهزاده توضیح داد: این دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسری امپراتور می کند: گل صداقت… همه دانه هایی که به شما دادم عقیم بودند، امکان نداشت گلی از آنها سبز شود.

خوشبختی

 
خوشبختی نامه‌ای نیست که یک روز، نامه‌رسانی، زنگ در خانه‌ات را بزند و آنرا به دستهای منتظر تو بسپارد.
خوشبختی، ساختن عروسک کوچکیست از یک تکه خمیر نرم شکل پذیر...
به همین سادگی،
به خدا به همین سادگی؛
اما یادت باشد که جنس آن خمیر باید از عشق و ایمان باشد نه هیچ چیز دیگر...
خوشبختی را در چنان هاله‌ای از رمز و راز، لوازم و شرایط، اصول و قوانین پیچیده‌ی ادراک‌ناپذیر فرو نبریم که خود نیز درمانده در شناختنش شویم...
خوشبختی همین عطر محو و مختصر تفاهم است که در سرای تو پیچیده است

ادامه نوشته

بررسی ادبی شعر" یه توپ دارم قلقلیه "

"یه توپ دارم قلقلیه
سرخ و سفید و آبیه
می زنم زمین، هوا میره
نمی دونی تا کجا میره
من این توپو نداشتم
مشقامو خوب نوشتم
بابام بهم عیدی داد
یه توپ قلقلی داد
"

"یه توپ دارم قلقلیه":
از آنجا که همه ی توپ ها قلقلی هستند، این مصرع نشان دهنده ی حماقت شاعر است. یا بیانگر این موضوع است که شاعر توپ های مثلثی و مربعی و لوزی هم داشته ولی حالا می خواهد درمورد آن توپش که قلقلی است صحبت کند. در هر صورت می توان این فرضیه را هم در نظر گرفت که شاعر می خواسته در لفافه و با استفاده از آرایه های ادبی نظیر تشبیه و استعاره، به گردی زمین که مرحوم گالیله آن را به اثبات رساند، تاکید کند!
"سرخ و سفید و آبیه":
این سه رنگ که نماد پرچم فرانسه است، نشان دهنده ی فرانسوی بودن توپ مورد نظر است. حالا چرا فرانسه؟ خدا می داند!

"می زنم زمین هوا میره / نمی دونی تا کجا میره":
این مصراع گویای مکان سروده شدن شعر است. جایی بیرون از جو زمین. چون این مصراع بحث جاذبه ی زمین را نقض می کند و در ادامه به لایتناهی بودن دنیا اشاره دارد که مسلماً به من و شما هیچ ربطی ندارد!!

"من این توپو نداشتم / مشقامو خوب نوشتم":
فقر! نداشتن توپ، آتاری، پلی استیشن و ... باعث شده که شاعر از درد نداری و بدبختی بنشیند و درس بخواند و مشق هایش را خوب بنویسد. برای مثال اکثر فوتبالیست ها که همیشه با توپ سر و کار دارند، وضعیت درسی مساعدی ندارند!

"بابام بهم عیدی داد / یه توپ قلقلی داد":
این مصراع هیچ تفسیر خاصی ندارد! جز اینکه شاعر از آرایه ی مبالغه استفاده کرده است!!

 

تجربیات ناب برای موفق شدن در سازمانهای دولتی

 

در صورتی که کارمند دولت هستید(یابعدها میشید)حتما از این تجربیات استفاده کنید:

1- در یک سیستم دولتی؛ سعی کنید «لال بودن» را تمرین کنید! این تمرین در میزان عزیز بودن شما بسیار موثر است.

2- در یک سیستم دولتی؛ هیچگاه کارمندان را با یکدیگر مقایسه نکنید؛ چون قطعا شاهد تبعیض خواهید بود.

3- در یک سیستم دولتی؛ اگر مدیرتان 3 یا 4 ایراد دارد انتظار رفتنش را نکشید، چون قطعا نفر بعدی او 43 ایراد دارد!

ادامه نوشته

"خواستگاری خر"

خري آمد بسوي مادر خويش          بگفت مادر چرا رنجم دهي بيش
برو امشب برايم خواستگاري          اگر تو بچه ات را دوست داري
خر مادر بگفتا اي پسر جان            تو را من دوست دارم بهتر از جان
ز بين اين همه خرهاي خوشگل      يکي را کن نشان چون نيست مشکل
خر از شادماني جفتکي زد             کمي عرعر نمود و پشتکي زد
بگفت مادر به قربان نگاهت             به قربان دو چشمان سياهت
خر همسايه را عاشق شدم من      به زيبائي نباشد مثل او زن
بگفت مادر برو پالان به تن کن          برو اکنون بزرگان را خبر کن
به آداب و رسومات زمانه                 شدند داخل به رسم عاقلانه
دو تا پالان خريدند پاي عقدش          يه افسار طلا با پول نقدش
خريداري نمودند يک طويله               همانطوري که رسم است در قبيله
خر عاقد کناب خود گشائيد             وصال عقد ايشان را نمائيد
دوشيزه خر خانم آيا رضائي             به عقد اين خر خوش تيپ در آيي
يکي از حاضرين گفتا به خنده          عروس خانم به گل چيدن برفته
براي بار سوم خر بپرسيد                که خر خانم سرش يکباره جنبيد
خران عرعر کنان شادي نمودند        به يونجه کام خود شيرين نمودند

شعر طنز "موش و گربه "

اگر داری تو عقل و دانش و هوش                  بیا بشنو حدیث گربه و موش

بخوانم از برایت داستانی                           که در معنای آن حیران بمانی

ای خردمند عاقل ودانا                                قصهٔ موش و گربه برخوانا

قصهٔ موش و گربهٔ منظوم                            گوش کن همچو در غلطانا

از قضای فلک یکی گربه                              بود چون اژدها به کرمانا

شکمش طبل و سینه‌اش چو سپر                شیر دم و پلنگ چنگانا

از غریوش به وقت غریدن                             شیر درنده شد هراسانا

سر هر سفره چون نهادی پای                      شیر از وی شدی گریزانا

ادامه نوشته

فریدون مشیری«ریشه در خاک»داشت.

قبل از این که این شعر را بخوانید باید داستان سرودن این شعر را بگوییم ؛سالها پیش یکی از دوستان استاد مشیری که قصد داشت با خانواده اش به آمریکا کوچ کند به ایشان نیز پیشنهاد همراهی داد. استاد از دوستش یک شب وقت خواست تا در این باره فکر کند.  شعر ریشه در خاک جوابی است که استاد به دوستشان گفتند.

ریشه در خاک

تو از این دشت خشک تشنه روزی کوچ خواهی کرد
و اشک من ترا بدرود خواهد گفت.
نگاهت تلخ و افسرده است.
دلت را خار خار نا امیدی سخت آزرده است.
غم این نابسامانی همه توش وتوانت را زتن برده است.
 
ادامه نوشته

شعر سرما

ديگر نه به كلمات فكر مي‌كنم نه به ذغال‌هايي
كه در زمستان خاكستر شدند
كلمات در روزهاي سرد يخ زدند و در بهار
آب شدند اما در بهار ديگر معني واقعي خود را
نداشتند
ياد دارم سرما را پارو زدم
كه كلمات را بيابم
كلمات يخ‌زده و مرده بودند
واژه‌ي گرما را ديدم
كه چگونه در دستان تو از سرما مي‌لرزيد
چه پاك و منزه بوديم
كه در سرما مي‌لرزيديم
ما در سرما به آواز جغدي هم دل‌خوش بوديم
دريغ از آواز جغدي كه ما را در تابستان
ترك گفته بود
به من گفتي: ديگر وقتش است سرما را
فراموش كنيم
در ناگهاني كه سرما را فراموش كرديم
جغد از راه رسيد
آواره – خسته بود – آرزوي مرگ داشت
ما پناهش داديم
ديگر دير بود.

                                                              " احمد رضا احمدی"

اولین تجربه ی خوابگاهی من ...

اولین تجربه ی خوابگاهی من تو خوابگاهی  اتفاق افتاد که خوابگاه نبود یعنی در واقع خونه ای بود که دانشگاه برامون (بچه های خوزستانی روزانه ورودی 89) در نظر گرفته بود.قبل از این که بریم و خونمون (ببخشید خوابگاهمون ) رو ببینیم به توضیحات اداره ی سکونت راجع به  این خوابگاه گوش می کنیم :

خوابگاهی که برای شما خوزستانی ها اماده شده یه خونست که از هر جهت نسبت به خوابگاهای دیگه برتری دارهو امکانات رفاهیش قابل قیاس با خوابگاهای دیگه نیست و از این جور بازار گرمی ها....

ماهم رفتیم و بالاجبار یه ترمو تو اون خوابگاه گذروندیم.در حالی هیچ یک از وعده های اداره سکونت دانشگاه وزین ما تحقق پیدا نکرد به طور مثال تلویزیون نداشتیم و سالن مطالعه مون هم یه کانکس درب و داغون برگشته از جنگ بود. االبته از جهاتی هم این خوابگاه غیرعادی بد نبود و ما خاطرات زیادی رو از اون تو ذهن داریم.

ادامه نوشته

داستان طنز: خواستگاری

اوايل شب بود. دلشوره عجيبي تمام بدنم را فرا گرفته بود. بعد از اينكه راه افتاديم به اصرار مادرم يك سبد گل خريديم. خدا خير كساني را بدهد كه باعث و باني اين رسم و رسومهاي آبكي شدند. آن زمانها صحراي خدا بود و تا دلت هم بخواهد گل! چند شاخه گل مي كندن و كارشان راه مي افتاد، ولي توي اين دوره و زمونه حتي گل خريدن هم براي خودش مكافاتي دارد كه نگو نپرس!!! قبل از اينكه وارد گلفروشي بشوي مثل «گل سرخ» سرحال و شادابي ولي وقتيكه قيمتها را مي بيني قيافه ات عين «گل ميمون» مي شود. بعدش هم كه از فروشنده گل ارزان تر درخواست مي كني و جواب سر بالاي جناب گلفروش را مي شنوي، شكل و شمايلت روي «گل يخ» را هم سفيد مي كند!!! البته ناگفته نماند كه بنده حقير سراپا بي تقصير هنوز در اوان سنين جواني، حدود اي «سي و نه» سالگي بسر برده و اصلاً و ابداً تا اطلاع ثانوي نيز نيازي به تن دادن به سنت خانمانسوز ازدواج در خود احساس نمي نمودم منتهي به علت اينكه بعضي از فواميل محترمه خطر ترشي افتادگي، پوسيدگي روحي و زنگ زدگي عاطفي اينجانب را به گوش سلطان بانوي خاندان مغزّز «مقروض السلطنه» يعني وزير «اكتشافات، استنطاقات و اتهامات» رسانده بودند فلذا براي جلوگيري از خطرات احتمالي عاق شدگي زودرس و بالطبع محروم ماندن از ارث و ميراث نداشته و يا حرام شدن شير ترش مزه نخورده سي و هشت سال پيش و متعاقب آن سينه كوبيدن ها و لعن و نفرين هاي جگرسوز نمودن و آرزوي اشّد مجازات در صحراي محشر و از همه بدتر سركوفت فتوحات بچه هاي فاميل و همسايه مبني بر قبول شدن در رشته هاي دانشگاهي؛ نانوايي سنگكي اطاق عمل،تايتانيك پزشكي، مهندسي فوتولوس و متلك شناسي هنرهاي تجسمي، صلاح را بر آن ديدم كه حب سكوت و اطاعت خورده و به خاطر پيشگيري از بمباران شدن توسط هواپيماهاي تيز پرواز «لنگه كفشهاي F14» و موشكهاي بالستيك «نيشگون ها و سقلمه هاي F11» و غش و ضعف هاي گاه و بيگاه «مادر سالار» به همراه از خانه بيرون كردنهاي «پدر سالار» و تهديدات جاني و مالي فوق العاده وحشتناك همشيره هاي مكرّمه با مراسم خواستگاري امشب موافقت به عمل آورده و خود را به خداوند منان بسپارم.
ادامه نوشته

نامه مادر غضنفر به غضنفر

غضنفر جان سلام! ما اينجا حالمام خوب است. اميدوارم تو هم آنجا حالت خوب باشد. اين نامه را من ميگويم و جعفر خان کفاش برايد مينويسد. بهش گفتم که اين غضنفر ما تا کلاس سوم بيشتر نرفته و نميتواند تند تند بخواند،‌ آروم آروم بنويس که پسرم نامه را راحت بخواند و عقب نماند.

ادامه نوشته

یک داستان واقعى

در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اوليه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به يک اندازه دوست دارد و فرقى بين آن ها قائل نيست. البته او دروغ مي گفت و چنين چيزى امکان نداشت. مخصوصاً اين که پسر کوچکى در رديف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نيز دانش آموز همين کلاس بود. هميشه لباس هاى کثيف به تن داشت، با بچه هاى ديگر نمي جوشيد و به درسش هم نمي رسيد. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسيار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.
امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور مي يافت، خانم تامپسون تصميم گرفت به پرونده تحصيلى سال هاى قبل او نگاهى بياندازد تا شايد به علّت درس نخواندن او پي ببرد و بتواند کمکش کند.

ادامه نوشته

داستان"دو روز مانده به پایان جهان"

دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمیده که هیچ زندگی نکرده است، تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود، پریشان شد. آشفته و عصبانی نزد فرشته مرگ رفت تا روزهای بیش‌تری از خدا بگیرد.

داد زد و بد و بیراه گفت! (فرشته سکوت کرد)

آسمان و زمین را به هم ریخت! (فرشته سکوت کرد)

جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت! (فرشته سکوت کرد)

ادامه نوشته

اهل دانشگاهم

اهل دانشگاهم
روزگارم خوش نیست
ژتونی دارم ، خرده پولی ، سر سوزن هوشی
دوستانی دارم بهتر از شمر و یزید
دوستانی هم چون من مشروط
و اتاقی که همین نزدیکی است ،پشت آن کوه بلند.
اهل دانشگاهم !
پیشه ام گپ زدن است.
گاه گاهی هم می نویسم تکلیف،می سپارم به شما
تا به یک نمره ناقابل بیست که در آن زندانی است،
دلتان تازه شود – چه خیالی – چه خیالی
می دانم که گپ زدن بیهوده است.
خوب می دانم دانشم کم عمق است.
اهل دانشگاهم،
ادامه نوشته

زیباترین قلب

روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد که زیبا ترین قلب را درتمام آن منطقه دارد.

جمعیت زیاد جمع شدند. قلب او کاملاً سالم بود و هیچ خدشه‌ای بر آن وارد نشده بود و همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تاکنون دیده‌اند. مرد جوان با کمال افتخار با صدایی بلند به تعریف قلب خود پرداخت.

ناگهان پیر مردی جلوی جمعیت آمد و گفت که قلب تو به زیبایی قلب من نیست.

ادامه نوشته

داستان زیبای "نجار پیر"

نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده میکرد . یک روز او با صاحب کار خود موضوع را درمیان گذاشت .
پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن ، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند .
صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند، اما نجار بر حفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد .
سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد ، از او خواست تا به عنوان آخرین کار ، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد .

ادامه نوشته

داستان جالب ” شاگرد زیرک و استاد “

استاد دانشگاه با این سوال شاگردانش را به یک چالش ذهنی کشاند:آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟

شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:”بله او خلق کرد”

استاد پرسید: “آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟”

شاگرد پاسخ داد: “بله, آقا”

استاد گفت: “اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر صفات ماست , خدا نیز شیطان است!”

شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.

شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: “استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟”

استاد پاسخ داد: “البته”

ادامه نوشته

مطلبی بسیار آموزنده در رابطه با رفع خجالت


1- روي يک هنر متمرکز شويد و آن را خوب ياد بگيريد.

موسيقي، نقاشي، خطاطي و هنرهاي ديگر، اعتماد به نفس تان را به وضوح افزايش خواهد داد.

 

2- به ديگران کمک کنيد.

منتظر نشويد که از شما کمک بخواهند. به دنبال کمک کردن به اين و آن، بايد بدويد. اين يک دستورالعمل است؛

ماشين يک نفر وسط خيابان خراب شده و روشن نمي شود و حالا راننده منتظر است کسي بيايد کمکش کند و ماشين را هُل بدهد.

ادامه نوشته

مدرک دیپلم در ایران...

ای نسیم سحر آرامگه یار كجاست؟
مدرك دیپلمم اینجاست ولی كار كجاست؟
هر كجایی كه من مدرك خود را بردم
پاسخ این بود كه یك پارتی پولدار كجاست؟
روز و شب هر چه دویدم پی همسر گفتند
از برای چو تویی همسر و غمخوار كجاست؟
پدر دختره تا دید مرا با فریاد
گفت اوٌل تو بگو درهم و دینار كجاست؟
خانه در جردن و شمران چه داری بچه؟
پست و عنوان و یا حجره و انبار كجاست؟
ست الماس و گلوبند زمرد كه به آن
بكند دختر من فخر در انظار كجاست؟
یك عدد بنز مدل 98 دو در
تا كند فیس در آن در بر اغیار كجاست؟
اعتیاد ار كه نداری و سلامت هستی
برگی پاكی ژن ار دكتر و بهیار كجاست؟
هر چه فریاد زدم حرف مرا كس نشنید
كه به دادم برسد؟ گوش بدهكار كجاست؟
نیست چون بهر جوان عیب اكنون حمٌالم
توی میدان بكنم باربری، بار كجاست؟
مدرك دیپلم خود را بفروشم به دو پول
ایهالناس بگویید خریدار كجاست؟

البته در اینده ای نه چندان دور این شعر برای لیسانس هم تعمیم پیدا میکنه.

 

عکاسی که فقط یک ثانیه وقت داشت.

تنها برای روشن شدن جزئیات این پدیده بهتر است بدانید که در هنگام ثبت این تصویر، خورشید در فاصله 147 میلیون کیلومتری و ماه در فاصله 390 هزار کیلومتری زمین قرار داشته است، ابعاد خورشید 400 برابر کره ماه است اما در عین حال 400 برابر زمین از ماه فاصله دارد و از این رو ابعاد آنها در آسمان مشابه دیده می شود .
عکاسی فرانسوی در هنگام اولین خورشید گرفتگی سال 2011 میلادی تنها یک ثانیه زمان داشت تا از عبور ایستگاه فضایی از برابر خورشید عکاسی کند.

به گزارش  مهر، اولین رویداد مهم نجومی سال 2011 میلادی به پایان رسید و در پی این پایان سیلی از فیلمها و عکسهای به ثبت رسیده از این رویداد جهان مجازی را در بر گرفت.

این پدیده در حالی به پایان رسید که تنها سایه ماه مسیر نور خورشید را به سوی زمین مسدود نکرده بود بلکه جسم بسیار ریز و کوچکی نیز در این خورشید گرفتگی به کره ماه کمک کرده است.

ادامه نوشته

مدرک گرایی

پیامک زد شبی لیلی به مجنون                  
که هر وقت امدی از خانه بیرون
بیاور مدرک تحصیلی ات را
گواهی نامه ی پی اچ دی ات را
پدر باید ببیند دکترایت
زمانه بد شده جانم فدایت
دعا کن مدرکت جعلی نباشد
زدانشگاه هاوایی نباشد
وگرنه وای بر احوالت ای مرد
که بابایم بگیرد حالت ای مرد
چو مجنون این پیامک خواند وارفت
به سوی دشت و صحرا کله پا رفت
اس ام اس زد از انجا سوی لیلی
که می خواهم تورا قد تریلی
دلم در دام عشقت بی قرار است
ولیکن مدرکم بی اعتبار است
شده از اکسفورد این دکترا فاکس
مقصر است در این ماجرا فاکس
چه سنگین است بار این جدایی
امان از دست این مدرک گرایی

http://kilipmob2.persianblog.ir/

  انتخاب واحد

باسلام خدمت همکلاسی ها ی گرامی.                                                                                  همونطور که گفته بودم جهت هماهنگی بیشتر بچه های برق با همدیگه واینکه برقی ا داخل دروس اصلی تو ی کلاس بیفتند برنامه ی زیر رو پیشنهاد میکنم. این برنامه شامل فقط دروس اصلیه. که انتخاب همه ی اینا واسه ی ی برقی از اوجب واجباته.پس حتما بهش توجه کنید.شماره ی گروهای داده شده در جدول صرفا به این خاطره که برقیا ی گروه خاص رو انتخاب کنن.و الزاما به این معنا نیست که گروههای دیگه ساعت و روز کلاسشون فرق میکنه.مثلا برای درس ریاضی 2 .گروههای2و3 هم وضعیت مشابه گروه 1 را دارند.گروههای جایگزین برای سایر دروس به ترتیب عبارتند از:                      

فیزیک 2:  5 و6 و7                       معادلات دیفرانسیل:2و3                   

 

شماره گروه

       نام درس

تعداد واحد

        روز  و ساعت کلاس

 شماره ی درس

1

     ریاضی2

    3

شنبه و دوشنبه .ساعت:10-8

     391404   

4

   فیزیک 2

    3

یکشنبه.ساعت: 6-4و سه شنبه .ساعت:10-8

     492209 

1

معادلات دیفرانسیل

    3

یکشنبه و سه شنبه.ساعت:4-2

      492201

1

 آمار و احتمالات    مهندسی

    3   

شنبه.ساعت:4-2 و یکشنبه.ساعت:10-9

     412106 

  

 

احوال حافظ

نیمه شب پریشب گشتم دچار کابوس
دیدم به خواب حافظ تو صف اتوبوس
گفتم سلام حافظ گفتا علیک جانم
گفتم کجا میروی گفتا خودم ندانم
گفتم بگیر فالی گفتا نمانده حالی
گفتم چگونه ای گفت در بند بی خیالی
گفتم تازه تازه شعر و غزل چه داری
گفتا که میسرایم شعر سپیدباری
گفتم زدولت عشق گفتا کودتا شد
گفتم رفیق گفتا کله پا شد
گفتم کجاست لیلی مشغول دلربایی
گفتا شده ستاره در فیلم سینمایی
ادامه نوشته

آیا می دانید؟

آیا میدانید : حذف بخش هخامنش از کتاب درسی تاریخ به تصویب رسید؟

آیا میدانید : فرزندان ما دیگر حتی اسم کوروش کبیر را نمیشناسند؟

آیا میدانید : 29 اکتبر روز جهانی کوروش کبیر است و این روز فقط در تقویم ایران نیست؟ 

حتما ادامه مطلب رو بخونید

ادامه نوشته