شعری از متکی در دانشگاه شهید چمران
<<قصه ی سرباز کوچیکه>>
یادمه بچگی ها مادربزرگه واسه من وقت خواب قصه های شیرین و جالب می گفت از اونا یکی همین سرباز کوچیکه ست. که بهش گوش می کنیم. دهی بود کنار کوه کنار تپه کنار جنگل سبز همه با هم خوش و خوب همه شاد و با صفا نه تفاخری نه فقر نه وزیری نه گدا نه چراغ رنگارنگ نه آدم های دو رنگ یه روزی یه مرد بور وارد دهکده شد خدا میدونه کی بود یا جهانگرد بوده یا کاشف این ده کور مرتیکه سه چهار روزی سیر و سیاحت به راه کرد چیزای خوبی رو دید لای سنگای سیاه معدن نقره طلا زمینا رو میکوبید زیر اونها رو میدید چی میدید دلم آتیش میگیره اگه بگم مایه جانبخش چراغ ولی هرگز به این بدبختا نگفت چی دیه چی بوده چی شده چرا از سر تا به پاش همه تعظیم شده بود چرا ترکشون نکرد چرا مهمون شده بود روز پنجم قراره بوره سخنرانی کنه چیزای تازه بگه در عوض چیزای خوب خوب ببره بوره اینجور شروع کرد شهر ما اینجوریه اونجوریه ما چیزای خوب داریم سینما شهر فرنگ آدم های شیک و پیک ماشین های خیلی قشنگ شهر ما ارتش داره پاسبوناش زور دارن شما چی؟
