کاریکاتور ها همیشه بیانگر زشتی ها با زبانی زیبا هستند؛که در بیشتر موارد این زبان،زبان طنز است و بیننده را به خنده وا می دارد.اما کاریکاتوری که در ادامه می بینید،تصویریست که نمی توان به آن خندید.






خواندنی ها...

1

پدر: دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی.

پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم.

پدر: اما دختر مورد نظر من، دختر بیل گیتس است.

پسر: اوه، اگر اینطور است، قبول است.

2

پدر به دیدار بیل گیتس می رود.

پدر: برای دخترت شوهری سراغ دارم.

بیل گیتس: اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند.

پدر: اما این مرد جوان قائم مقام مدیر عامل بانک جهانی است.

بیل گیتس: اوه، که اینطور! در این صورت قبول است.

3

پدر به دیدار مدیر عامل بانک جهانی می رود

پدر: مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیر عامل سراغ دارم.

مدیر عامل: اما من به اندازه کافی معاون دارم.

پدر : اما این مرد جوان داماد بیل گیتس است.

مدیر عامل: اوه، اگر اینطور است، باشد.

 ... و معامله به این ترتیب انجام می شود.

    

نتیجه اخلاقی: حتی اگر چیزی نداشته باشید باز هم می توانید چیزهایی بدست آورید. اما باید روش مثبتی برگزینید.

طنز!!!...

یه آقایی که دکترای ریاضی محض داشته، هر چقدر دنبال کار می گرده بهش کار نمیدن!! خلاصه بعد از کلی تلاش، متوجه میشه شهرداری تعدادی رفتگر بی سواد استخدام می کنه!!
میره شهرداری خودش رو معرفی می کنه و مشغول به کار میشه...!

بعد از دو سه ماه میگن همه باید در کلاسهای نهضت شرکت کنید! این بنده خدا هم شرکت می کنه!!

یه روز معلم محترم در کلاس چهارم، ایشون رو می بره پای تخته تا مساحت یک شکلی رو حساب کنه! تو این فکر بوده که انتگرال بگیره یا نه که می بینه همه دارن داد می زنن:
انتگرال بگیر...!!!

عشق!یا دیوانگی!

سلام

متن زیر رو جایی میخوندم دیدم بد نیست.حیفم اومد تو وبلاگ نذارم.امیدوارم خوشتون بیاد.

زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود؛. فضیلت ها و تباهی ها در همه جا شناور بودند. آنها از بیکاری خسته و کسل شده بودند. روزی همه فضابل و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از همیشه. ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: بیایید یک بازی بکنیم؛. مثلا” قایم باشک؛ همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا” فریاد زد من چشم می گذارم من چشم می گذارم…. و از آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی برود همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد. دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به شمردن ….یک…دو…سه…چهار…همه رفتند تا جایی پنهان شوند؛ لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد؛ خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد؛ اصالت در میان ابرها مخفی گشت؛ هوس به مرکز زمین رفت؛ دروغ گفت زیر سنگی می روم اما به ته دریا رفت؛ طمع داخل کیسه ای که دوخته بود مخفی شد. و دیوانگی مشغول شمردن بود. هفتاد و نه…هشتاد…هشتاد و یک… همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمیتوانست تصمیم بگیرد. و جای تعجب هم نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است. در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید. نود و ینج …نود و شش…نود و هفت… هنگامیکه دیوانگی به صد رسید,

عشق پرید و در بوته گل رز پنهان شد. دیوانگی فریاد زد دارم میام دارم میام. اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود؛ زیرا تنبلی، تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود و لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود. دروغ ته چاه؛ هوس در مرکز زمین؛ یکی یکی همه را پیدا کرد جز عشق. او از یافتن عشق ناامید شده بود. حسادت در گوشهایش زمزمه کرد؛ تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته گل رز است. دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد ان را در بوته گل رز فرو کرد. و دوباره، تا با صدای ناله ای متوقف شد . عشق از پشت بوته بیرون آمد با دستهایش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد. شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند. او کور شده بود. دیوانگی گفت « من چه کردم؛ من چه کردم؛ چگونه می تواتم تو را درمانکنم.» عشق یاسخ داد: تو نمی توانی مرا درمان کنی، اما اگر می خواهی کاری بکنی؛ راهنمای من شو.» و اینگونه شد که از آن روز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست.

کامپیوتر زن است یا مرد؟؟؟؟

استاد زبانی  در مورد مذکر یا مونث بودن اسمها توضیح میداد که پرسید :

کامپیوتر مذکر است یا مونث؟

همه دانشجویان دختر جنس رایانه را به دلایل زیر مرد اعلام کردند:

- وقتی به آن عادت می کنیم گمان می کنیم بدون آن قادر به انجام کاری نیستم.

- با آن که داده های زیادی دارند اما نادانند.
- قرار است مشکلات را حل کنند اما در بیشتر اوقات معضل اصلی خودشانند.
- همین که پایبند یکی از آنها شدید متوجه میشوید که اگر صبر کرده بودید مورد بهتری از آن نصیبتان می شد.

و همه دانشجویان پسر به دلایل زیر جنس رایانه را زن اعلام کردند:

- به غیر از خالق آنها کسی از منطق درونی آنها سر در نمی آورد.
- کسی از زبان ارتباطی آنها سر در نمی آورد.
- کوچکترین اشتباهات را در حافظه دراز مدت خود ذخیره می کنند تا بعد ها تلافی کنند.
- همین که پایبند یکی از آنها شدید باید تمام پول خود را صرف خرید لوازم جانبی آنها بکنید

دوستت دارم مادر

My mom only had one eye. I hated her... she was such an embarrassment.

مادر من فقط يك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون هميشه مايه خجالت من بود 

 

She cooked for students & teachers to support the family.


اون براي امرار معاش خانواده براي معلم ها و بچه مدرسه اي ها غذا مي پخت

 

There was this one day during elementary school

where my mom came to say hello to me.

يك روز اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره

 

I was so embarrassed.

How could she do this to me?

خيلي خجالت كشيدم . آخه اون چطور تونست اين كار رو بامن بكنه ؟

 

I ignored her, threw her a hateful look and ran out.

به روي خودم نياوردم ، فقط با تنفر بهش يه نگاه كردم وفورا از اونجا دور شدم

 

The next day at school one of my classmates said,

"EEEE, your mom only has one eye!"

روز بعد يكي از همكلاسي ها منو مسخره كرد و گفت هووو ..

مامان تو فقط يك چشم داره

 

I wanted to bury myself.

I also wanted my mom to just disappear.

فقط دلم ميخواست يك جوري خودم رو گم و گور كنم . كاش زمين دهن وا ميكرد و منو ..

كاش مادرم يه جوري گم و گور ميشد...

 

So I confronted her that day and said,

" If you're only gonna make me a laughing stock,

why don't you just die?!!!"

روز بعد بهش گفتم اگه واقعا ميخواي منو شاد و خوشحال كني چرا نمي ميري ؟

 

My mom did not respond...

اون هيچ جوابي نداد....

 

I didn't even stop to think for a second about what I had said,

because I was full of anger.

حتي يك لحظه هم راجع به حرفي كه زدم فكر نكردم ، چون خيلي عصباني بودم . 

 

I was oblivious to her feelings.

احساسات اون براي من هيچ اهميتي نداشت

 

I wanted out of that house, and have nothing to do with her.

دلم ميخواست از اون خونه برم و ديگه هيچ كاري با اون نداشته باشم

 

So I studied real hard, got a chance to go to Singapore to study.

سخت درس خوندم و موفق شدم براي ادامه تحصيل به سنگاپور برم

 

Then, I got married.

I bought a house of my own.

I had kids of my own.

اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خريدم ، زن و بچه و زندگي...

 

I was happy with my life, my kids and the comforts

از زندگي ، بچه ها و آسايشي كه داشتم خوشحال بودم

 

Then one day, my mother came to visit me.

تا اينكه يه روز مادرم اومد به ديدن من

 

She hadn't seen me in years and she didn't even meet her grandchildren.

اون سالها منو نديده بود و همينطور نوه ها شو

 

When she stood by the door, my children laughed at her,

and I yelled at her for coming

over uninvited.


وقتي ايستاده بود دم در بچه ها به اون خنديدند و من سرش داد كشيدم كه

چرا خودش رو دعوت كرده كه بياد اينجا ، اونم بي خبر

 

I screamed at her, "How dare you come to my house and scare my children!"

GET OUT OF HERE! NOW!!!"


سرش داد زدم ": چطور جرات كردي بياي به خونه من و بجه ها رو بترسوني؟!
"

گم شو از اينجا! همين حالا

 

And to this, my mother quietly answered,

"Oh, I'm so sorry. I may have gotten the wrong address,"

and she disappeared out of sight.


اون به آرامي جواب داد : " اوه خيلي معذرت ميخوام مثل اينكه آدرس رو عوضي

اومدم " و بعد فورا رفت واز نظر ناپديد شد .

 

One day, a letter regarding a school reunion came to my house in Singapore .


يك روز يك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور

براي شركت درجشن تجديد ديدار دانش آموزان مدرسه

 

So I lied to my wife that I was going on a business trip.


ولي من به همسرم به دروغ گفتم كه به يك سفر كاري ميرم .

 

After the reunion, I went to the old shack just out of curiosity.


بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قديمي خودمون ؛ البته فقط از روي كنجكاوي .

 

My neighbors said that she died.


همسايه ها گفتن كه اون مرده

 

I did not shed a single tear.


ولي من حتي يك قطره اشك هم نريختم

 

They handed me a letter that she had wanted me to have.


اونا يك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن

 

"My dearest son,

 


I think of you all the time. I'm sorry that I came to Singapore

and scared your children

 

اي عزيزترين پسر من ، من هميشه به فكر تو بوده ام ،

منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،

 

I was so glad when I heard you were coming for the reunion.


خيلي خوشحال شدم وقتي شنيدم داري ميآي اينجا

 

But I may not be able to even get out of bed to see you.


ولي من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بيام تورو ببينم

 

I'm sorry that I was a constant embarrassment to

you when you were growing up.


وقتي داشتي بزرگ ميشدي از اينكه دائم باعث خجالت تو شدم خيلي متاسفم

 

You see........when you were very little,

you got into an accident, and lost your eye.


آخه ميدوني ... وقتي تو خيلي كوچيك بودي

تو يه تصادف يك چشمت رو از دست دادي

 

As a mother, I couldn't stand watching you having to grow up with one eye.


به عنوان يك مادر نمي تونستم تحمل كنم و ببينم كه تو داري بزرگ ميشي با يك چشم

 

So I gave you mine.


بنابراين چشم خودم رو دادم به تو

 

I was so proud of my son who was seeing a whole new world for me,

 in my place, with that eye.


براي من اقتخار بود كه پسرم ميتونست با اون چشم به جاي من دنياي جديد رو بطور كامل ببينه

 

With my love to you


با همه عشق و علاقه من به تو

Your mother .

مادرت

سريعترين، سنگين ترين و كم عقل ترين دايناسورهاي جهان را بشناسيد!

 

به گزارش خبرگزاري مهر، دايناسورها پيش از اينكه زمين مورد اصابت يك شهابسنگ بزرگ قرار گرفته و منجر به انقراض موجودات زنده شود براي 700 هزار سال بقاي خود بر روي سياره سبز را حفظ كردند و انسان اكنون با كمك بقاياي به جا مانده از اين جانداران اطلاعاتي محدود از آنها را جمع آوري كرده است.

در اين دوره حيات طولاني مدت، نمونه هاي مختلف و متفاوتي از دايناسورها بر روي زمين پرسه زده اند كه شايد امروزه نمونه هاي فسيلي محدودي از آنها در اختيار انسان باشد اما اطلاعاتي كه دانشمندان از اين جانداران كه معمولا عظيم الجثه تصور مي شوند به دست آورده اند به تدريج در حال افزايش و گسترده تر شدن است.

از ميان اين اطلاعات حقايق جالب توجهي را كه تا به حال در مورد دايناسورها به ثبت رسيده را در ادامه مي خوانيد:


ادامه نوشته