باغ های زیبا و حیرت انگیز جهان

 

در تمامی نقاط دنیا ، باغ هایی وجود دارند که به سبک خاصی ساخته شده اند تا بتوانند برای منطقه و کشور خود جاذبه ی گردشگری به حساب آیند.

 

1.    باغ Cosmic Speculation- اسکاتلند


این باغ که در سال تنها یک روز به روی عموم باز است حس ریاضی و علوم را به بازدیدکنندگان القا می کند. می توان به سادگی ادعا کرد که این باغ در دنیا بی همتا است. چارلز جنکز و همسر مرحومش مگی کسویک این باغ را در سال 1989 در خانه پرت رک در نزدیکی دم فرایز اسکاتلند برپا کردند . اما ایده آنها از ایجاد این مجموعه متفاوت از بقیه مردم بوده است. "

 

ادامه نوشته

پطروس فداکار حقیقت داشت؟

 پسر خوبی بود.ماه بود.گل بود.تپل بود.شب بود .کسی آن اطراف نبود.اسمش پطروس بود.هلندی بود.وقتی انگشتش را فرو کرد در سوراخ سد تازه معلوم شد فداکار بود.

کتاب کلاس چهارم بود.ما بودیم و پطروس بود و قهرمانی که با خاطرش بزرگ شدیم.ماجرای خاطرخواهی بود.نوستالژی بود.قهرمان ما بود.تازه آن صفحه کتاب عکس پطروس را هم نداشت.هرکداممان یک جوری تصویرش کردیم...که خسته بود.رنگ پریده بود.انگشتش کرخ شده بود...یک کمی پایین تر کلمات و ترکیب های تازه بود.کرخت یعنی سست،بیحس...بیحس آن روزها هنوز سرهم بود.

گذشت تا من اینجا پطروس را دیدم...

 

مجسمه اش در هلند بود.همین جوری داشت جلوی سوراخ سد را می گرفت.دیدم اصلا اسمش پطروس نبود.هانس بود.هانس یک شخصیت تخیلی بود یک نویسنده امریکایی به نام مری میپ داچ نوشته بود.مری خودش هم هیچ وقت به هلند سفر نکرده بود.بعدها هلند از این قهرمان خیالی یک مجسمه ساخته بود.رفتم تازه سراغ یک پروفسور ادبیات هلند.پروفسور اد هانسن که از قضا رایزن فرهنگی هلندی ها هم بود.خبر نداشت ما نسل در نسل با خاطره و خیال پطروس بزرگ شدیم.خبر نداشت ما ناراحت می شویم اگر بفهمیم پطروسی در کار نبود.تخیلی بود.اسمش هم تازه این نبود.

**********                                                                       

حالا سرزمین من پر از قهرمان بود.قهرمان زیر خروار ها خاک قهوه ای خفته بود.صبح بود وپطروس ...که اینقدر دوستش داشتم یک گوشه بیهوش افتاده بود.

 

به نقل از کامران نجف زاده

 

مسئوليت پذيري

 

روزي روزگاري ۴ نفر بودند به نامهاي:   همه ، يکي ، هرکي و هيچ کي.

يک روز که دور هم جمع بودند کار مهمي پيش آمد و از "همه" خواستند که آن را انجام دهد.

"همه" مطمئن بود که "يکي" مي تواند آن کار را انجام دهد.

"هرکي" نيز مي توانست آن کار را انجام دهد، ولي در آخر "هيچ کي" آن را انجام نداد.

"يکي" خشمگين شد، چون آن کار "همه" بود!

"همه" فکر مي کرد که "هرکي" مي تواند آن کار را انجام دهد و "هيچکي" ترديد نداشت که "يکي" مي تواند آن را انجام دهد.

در نهايت "همه" ، "هرکي" را سرزنش کرد و آن هم به خاطر اينکه "هيچکي" زير بار کاري که "يکي" مي توانست انجام بدهد نرفت.

نتيجه:

صرفنظر از ملامت همه، چه خوب مي شد اگر هرکي کارش را انجام مي داد بدون توقع از يکي که آن را به جايش انجام دهد؛ زيرا تجربه ثابت کرده که وقتي همه منتظر يکي باشند،معمولا هيچکي پيدا نمي شود.

"من اين موضوع را به همه انتقال مي دهم، به اين اميد که هرکي بتواند آن را به يکي انتقال بدهد،بدون اينکه هيچکي را از قلم بيندازد.