اولین تجربه ی خوابگاهی من ...
یه سرپرست داشتیم که خدای جذبه بود جوری که حتی گربه های محل هم ازش حساب نمی بردند و مدام تو خوابگاه پیدا میشدند.حالا سرپرست بدو گربه بدو هیچ وقت هم خودش نمیتونست بیرونشون کنه و از بچه ها کمک می خواست. این سرپرست ما هفته ی اخر امتحانا رو رفت شهرستان خونشون(البته همشهری خودمان بود) .حالا یه خونه ی 60 نفری با کاربری خوابگاهی بدون صاحب مونده بود .این خوابگاه ما که بر طبق اخرین گزارشات و نقشه های بدست امده متراکم ترین نقطه ی دنیا شناخته شده بودمستعد بود که با رفتن سرپرست هردمبیل تر شود. سرپرست رفت و خوابگاه به دست خدا سپرد.شبهای قبل از امتحان بود رفته بودیم سالن مطالعه تا گوش شیطون کر خدای نکرده درس بخونیم. بارون که دو سه روز پشت سر هم زده بود این کانکس چوبی رو به شدت خیس کرده بود به طوری که بوی چوب خیس خورده اون قدرزیاد بود که اصلا نمیشد توش درس خوند. به هر حال مجبو ربودیم با این وضع کنار بییام.داشت یادم میرفت این کانکس مطالعه که بیشتر شبیه قفس حیوونا بود رو یه سکوی سیمانی تو باغچه ی خونه(همون خوابگاه) گذاشته شده بود بارون که اومده بود گلای زیر سکو رو شسته بود و یکی از پایه های کانکس زیرش خالی شده بود. وقتی واردش می شدی به همون سمتی که زیرش خالی بود کج می شد. در این لحظه سالن مطالعه ی قصه ی ما با زاویه ی 30 درجه نسبت به راستای افق قرار می گرفت. اینجا بود که کنترل اوضاع از دست µ sونیروی اصطکاک خارج می شد و هر چی کتاب و قلم و کاغذ ولو میشد کف سالن.
یه اتفاق جالب دیگه هم که فقط منحصر خوابگاه ماست اینه که سایت کامپوتر خوابگاه ما در گوشه ای از همان سالن مطالعه ی معروفمان ایجاد شده بود یعنی در واقع سالن مطالعه و سایت کامپیوتر یه جا بودند. به به چه تناسبی این دو تا با هم دارند!!
خدا نکنه یکی از این شبای امتحان چند تا از بچه ها بخواهند رو کامپیوتر سایت فیلم نگاه کنند.اون وقت خر بیار و باقالی بار کن اینقدر سر و صدا میکنن که مجبوریم قید سالنو بزنیم بدون اینکه خم به ابروی بزرگوارمان بیاوریم بریم تو اتاقمون و رو تخت خواب بشینیم ودر شرایط کاملا STPدرس بخونیم.به هر حال این یه ترم هر جوری بود گذشت وتنها چیزی که ازش برامون باقی مونده خاطرات اونه. "حق نگهدارتون"